تبليغاتX
مطرب عشق
مطرب عشق
با سلام دوباره بعد از وقفه ای نسبتا طولانی...

راستش اوضاع و احوال نا مساعدجامعه و چالش های بی شمار معیشتی و زندگی روزمره چنان رمق انسان رو میگرند که نه تنها فرصتی برای نوشتن از موسیقی و پرداختن به آن نمیماند که حتی گاها فرصت باخیال راحت نشستن و کار موسیقی کردن رو هم از آدم دریغ میکنند...وقتی که برای گذران زندگی مجبور میشویم که از صبح تا شب بدویم و با کمال تعجب باز هم در گیرو دار روزمرگی های پرخرج و برج لنگ می مانیم دیگر چه مجالی برای کار کردن باقی می ماند...و این حکایت تکراری تمام کسانیست که کم یا زیاد به پیشه هنر گرفتارند.اینست که سال هاست که دیگر کسی نیامده تا کمی حال و هوای سال هایی را که موسیقی در رگ و پوست شهر و مردمش زنده و گیرا بود را تازه کند....آنها که رفتند جایی در افق دور دست رویا ها به خاطره ها پیوستند با طنین صدایی که جاودانه بر تارک این سپهر کج مدار نقش عشق و مشق شیدایی را حک کرده است....آنها که مانده اند از نسل گذشته یا در پستوهای انزوا خاک دلتنگی و بی مهری می خورند و یا حساب نامهربانی مسولان را سنگ کینه می سازند تا سر یکدیگر را در رقابتی تلخ بشکنند و یا در دور تکرار خویش پرده گردان خاموشی اند....

و در این میانه بلوای پر هیاهوی جوان تر هاییست که راه از کلاس های پر شمار هنرجو به عرصه ی تنگ و پر کلوخ رقابت می گشایند...و با جیره ی جوانی می سازند و می نوازند تا راه بر گام های مشتاق خویش هموار سازند و به رسم روزگار تکیه بر جای بزرگانی زنند که بر مسیر زندگی جای بر تازه تر ها خالی می نمایند اما.....اما غافل از سیاه بازاری که زر و سیم و اهن و آجر را به مرام سرکوب سیاه میکند...و راه ات را با چوب تعصب و بد دلی میگیرند....اینجاست که کار هنری در چنین جامعه ای رنج خود بردن و آجر بر دیوار ویرانه ی پوچی نهادن است....و هنوز در میانه به پستوی انزوا می خزیم و در تفال تنهایی خویش مضراب زار بر ساز خاموشی خود میگردانیم....که سنگ بی مهری این قوم سر هر خیالی را می شکند .....

چندی از رفتن نا بهنگام شهریار فریوسفی (نوازنده ی تار و سه تار ) نگذشته بود که خبرها از وداع تلخ پرویزمشکاتیان گفتند....بزرگانی که دل دریاییشان تاب ماندن و به مرداب پیوستن را درین عفن زار نوحه و نغمه ی ننگ سرایان نداشت و چه زود بار سفر را بستند و قاصدک وار بر مسیر باد پاییز رهسپار آستان جانان شدند...دلم نمیخواست به رسم مرده پرستان این دیار با رفتن بزرگی تازه بدنبال کیستی و چیستی اش بگردم و از بودنش بسرایم...و همین بود که در روزهای آغازین رفتن اش چیزی ننوشتم .هم اکنون هم قصد گفتن از وی را ندارم...دلالت نوشتن این چند سطر اندوه دلتنگی خود بود بر احوالات پریشان جامعه ای که رفتن این بزرگان خود شاهد نوشته های بالایم بود.مشکاتیان نیازی به تسلیت و اندوه ندارد...اوهم در کنار لطفی ها و شجریان ها و علیزاده های این دیار در رگ و پی تاریخ پرفراز و نشیب موسیقی این دیار جاویدان است...او موسیقی نسلی ست که در تلخی و اضطراب طی شد...نسلی که وی پرچم دار هویت و فرهنگ اش بود و اگر نبودند این بزرگان در آسمان سال های ۶۰ و ۷۰ تنها سیاهی و خلوت بی ستاره ی خاموشی بود که اندک سوسویش را عربده خوانان و نان به نرخ روز خورانی که نیازی به گفتن نامشان نیست مشغول نموده بودند....این روزها وقتی پای در عرصه ی جدی تر تولید و ساخت موسیقی مینهیم تازه در می یابیم با چه زجری تولد یک اثر را باید به نظاره نشست....با چه بگیر و ببند هایی مواجهیم و چه حصارها که بدور این نغمه ها میتنند تا پشیمان کنند موسیقی دان را از صحنه ی تولید و بجایش تا بخواهی تملق های پر زرق و برق از کسانیست که یکی دوساله استاد و خواننده و نوازنده شده اند و سر و ته یک آلبومشان را جمع کنی به جز صدها بار دوست دارم و اومدم در خونتون...و عشق منی...دختر ایرونی چیزی پیدا نمیکنی...آثاری که به زور اسکناس هایی که خرج ترانه سرایان بازاری و آهنگسازان صدمن یک غاز و با تیراژ های چندین هزارتایی تولید و به فروش می رسند...کنسرت هایی که به جای تحرک اندیشه مجال تکاپوی کمر ها ست....و هنوز قاصدک مشکاتیان در وزارت پر افتخار ارشاد خاک میخورد....و مابقی کارهایش با گروه عارف ... تار لطفی ها و ... پشت ویترین مغازه ها مانده اند....

حکایت کار هنری درین مملکت حکایت دردناکیست...نمیدانم چرا وقتی از موسیقی مینویسم  و میخوانم تنها درد و تلخی و اندوه بر سپیدی کاغذها جاری میشوند؟ 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |